...
گاهی وقتا از اینکه اینقدر دچار روزمرگی ها شدم به شدت عصبی میشم... از اینکه بزرگترین آرزوهام اینقدر کوچیک شدن... کوچیک اندازه مدل بالاتر ماشین و پول بیشتر و... خیلی بده... کاش از این حالت در بیام... انگار هرچی سنم بالاتر میره آرزوهام چیپ تر میشه... کاش زودتر درسم تموم شه... میخوام برم کلاس طراحی... این فعلاً تنها چیزیه که واقعاً امیدوارم میکنه...
ای بابا.... الانم فقط خواستم بنویسم که عهد شکنی نکرده باشم.!..
پ.ن : چند شبه یه خواب تکراری می بینم... اینکه یه بچه (که توی هر خواب یه صاحب جدید داره!!) رو می سپرن دست من که برسونمش به پدرش... اما هرچی میگردم این پدره رو پیدا نمی کنم... آخرم بچه می مونه رو دست منو از خواب بیدار میشم!!!...
پ.ن 1 : یک ماه به خودم وقت دادم... اگه مرتب بودم و عین یه دختر خوب اومدم و اینجا رو هر روز آپ کردم که کردم... وگرنه دقیقاً ماه آینده در اینجا رو برای همیشه تخته میکنم...
پ.ن 2 (بی ربط) : مدام با خود فکر میکنم، چگونه است که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است! نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در ریختن و خوردن آن. (دکتر شریعتی)
دلتنگم، دلگیرم، آشفته ام، سرگشته ام، اما نمیدانم چرا... خود را به هر دیواری می کوبم... به هر ریسمانی چنگ می اندازم... به هر دعوتی آری میگویم... شاید که گره قلبم باز شود... شاید گمگشته ام را بیابم... اما هیچکس و هیچ چیز آتش درونم را خاموش نمی کند... هیچ کس واقعی نیست... گویی همه با نقابی به دیدارم می آیند... هیچکس دلم را نمی خواند... نگاه هیچکس به اعماق جانم نفوذ نمی کند... حرف هیچکس به دلم نمی نشیند... آرامش میخواهم... تنها همین... گاهی میخواهم با کسی حرف بزنم... گاهی میخواهم گریه کنم... لحظه ای میخواهم چون کودکان بدوم در کوچه و خیابان و بی هیچ دغدغه ای با همبازیهایم بازی کنم.... و بعد میخواهم آرام در اتاقم بمانم و سکوت را تماشا کنم... هیچ کس را ببینم... هیچ چیز را بشنوم... میدانم اشتباه می روم... میدانم.... اما نمیدانم آرامشم را در کجا گم کردم که اینگونه باید پی اش بدوم و بدوم اما نیابمش... کاش خدا با من سخن میگفت... به صدای خود... کاش اجازه میداد دمی سر بر زانوانش بگذارم و دست بر موهایم می کشید... کاش به من میگفت چه کنم... کاش...
به این فکر میکنم که اگه ۲۰۱۲ واقعاْ پایان دنیا باشه چی!!! چقدر کار نکرده دارم... چقدر دلم میخواد دیگه حرص آینده رو نخورم... چقدر دوست دارم تو همین لحظه ها زندگی کنم...
دوست دارم با یه عالمه آدم جدید آشنا بشم... بقول فروغ دلم میخواد سبد دوستام رنگی باشه... هرجور آدمی... با هر فرهنگی... دوست دارم دور و برم شلوغ باشه... خیلی شلوغتر از اینی که الان هست... دوست دارم بدون استرس و دغدغه کار و شرکت و مرخصی و درس و هزار کوفت و زهر مار دیگه برم مسافرت... برم جنوب... شاید چند ماه ... و بعدشم حتماْ برم مصر رو ببینم.... دوست دارم عاشقتر باشم... عاشقانه تر زندگی کنم... دوست دارم بخندم... فریاد بزنم... دوست دارم برم کلاس بدمینتون... دوست دارم دوباره کتاب مرشد و مارگریتا رو بخونم... دوست دارم هر روز یه غزل از حافظ رو حفظ کنم... دوست دارم اون پالتو صورتیه که یقه انگلیسی داشت و واسه خودم بخرم... به درک که رنگش جلفه... و به درک که خیلی گرونه... دوست دارم فرصت کنم و دوباره برم کلاس پیانو... دوست دارم آواز بخونم... دوست دارم با دوستام برم یه جای دور و سرد... آتیش روشن کنیم و با صدای بلند شعر بخونیم... دوست دارم به همه بگم... بگم که زندگی کنن... سال ۲۰۱۲ نه... شاید یک سال دیگه... شاید یک روز دیگه و شاید حتی یک دقیقه دیگه دنیامون تموم شه... شاید دیگه نباشیم... پس بیاین زندگی کنیم... بیاین حرص نخوریم... بیاین جدی نگیریم... بیاین زندگی کنیم...
***
آوای باد انگار... آوای خشکسالیست... بگذار تا بگویم... تقدیر لاابالیست...
وقتی که مرگ انسان... مانند سنگ باشد... دنیا به این بزرگی... یک کوزه سفالیست...
باید که مهربان بود... باید که عشق ورزید...
زیرا که زنده بودن... هر لحظه احتمالیست...
روزهای پر استرسی را می گذرانم... روزهای نزدیک امتحانات و درسهای تلنبار شده و بی حوصلگی عجیبی که دست از سرم بر نمی دارد... سبکم... معلقم... احساس میکنم یک کیف دستی... نه... یک چمدان را در جایی جا گذاشته ام... یک چمدان که تمام شر و شور و امیدهای زندگیم... تمام حوصله ام... تمام احساساتم و حتی تمام عقلم را در آن گذاشته بودم که هر یک را زمانی بردارم... اما چمدانم را جایی جا گذاشته ام که دیگر به خاطر نمی آورم... گاهی احساس سردرگمی میکنم... گاه بی دلیل می خندم... گاهی از هیچ میگریم و همیشه از ورق خوردن تقویم می ترسم... از تکرار پوچی... حتی دیگر توکل را هم از یاد برده ام... از بادهای تندی که می وزند و از اینهمه سبکی می ترسم... از اینهمه سرعت... اینهمه سرعت در راهی که نمیدانم کجاست... برای رسیدن به جایی که نمیدانم کجاست... برای جمع نکردن کوله باری برای این راه که نمیدانم چیست... نمیدانم کجاست...
مامان : امروز توی سینما سیمرغ بمب گذاشتن... اما دستگیرشون کردن...
من : واقعا؟... چه وحشتناک... چرا سینما؟...
مامان : این روزا سینما نری ها... امنیت نداره...
من : ![]()
امروز :
من : شنیدین دیروز تو سینما سیمرغ بمب گذاشتن؟!...
همکارم : آره.. یه حرکت رزمایشی بود.. یکی دیگه از محله هام یه سری آدم نقش اراذل و اوباشو بازی کردن و دستگیرشون کردن...
من : !!!![]()
به این فکر میکنم که چقدر عجیبه که یه خانوم و آقا وقتی بچه دار میشن، تمام زندگیشون وقف بچه میشه... تمام زندگیشون... بی منت و چشمداشت همه جور محبت بهش میکنن... بیدریغ براش وقت میذارن... بیدریغ براش هزینه میکنن... بیدریغ و عاشقانه دوستش دارن و تمام توجهشون به اون بچه است... ممکنه که از خواسته های خودشون بگذرن تا بچشون راحت باشه.... و این در حالیه که هیچکس فکر نمی کنه که دارن محبت میکنن... این پدر و مادر فقط دارن وظیفشون(!) رو انجام میدن...
و حالا وقتی همین بچه بزرگ میشه، اگه خوب تربیت شده باشه و خوش ذات باشه و بعبارتی آدم بار اومده باشه(!)، و کارهای روزانش وقت فراغتی بهش بدن و توجهی به همون پدر و مادری که تمام زندگیشونو به پاش گذاشتن داشته باشه، همه میگن به به... چه دختری... چه پسری... خدا خیرش بده... اما چرا فکر نمیکنن که وظیفه اون در قبال پدر و مادرش بیشتره...
و چقدر کمه تعداد بچه هایی که واقعاً بی منت و بی غرولند به پدر و مادرشون برسن... و واقعاً چقدر غم انگیزه...

آدم هر دردی که داره خیال میکنه بدترین درد دنیاست...
مدتیه مریض احوالم... این کسالت تاثیر شدید گذاشته روی اعصابم...
اینقدر آستانه تحملم پائین اومده که با دیدن هر اتفاقی که شاید قبلها از دیدنش فقط کمی متاثر میشدم، گریم میگیره...
دیشب توی مطب دکتر نشسته بودم که یه پسر حدود 18 ساله با پدر و مادرش که معلوم بود وضع مالی خوبی ندارن از اتاق دکتر اومد بیرون. منشی گفت باید یه مبلغی بیشتر از ویزیتی که قبل از رفتن به اتاق دکتر داده بودن پرداخت کنن بخاطر کارایی که خانوم دکتر اضافه بر ویزیت بیمارشون انجام داده بود. پسر شرمنده شد و سرشو انداخت پایین. و پدر با کلی غرولند و منت و تاخیر پولو از جیبش در آورد و داد. از گریه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم بیرون... نمیدونستم آخه این پسر چه گناهی داره که اینجوری باید شرمنده شه و خجالت بکشه جلوی پدر و مادرش و جلوی اونهمه آدمی که توی اتاق انتظار چشمشون و گوششون به طرف اونا بود...
خلاصه که بقول دکتر رقیق القلب شدم... حسابی... ![]()
***
آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم / ور تو بگوئیم که نی، نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان، از همه دیده ها نهان / تا سوی جان و دیدگان، مشعله نظر برم
آمده ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم / آمده ام که زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن / گر ز سرم کله برد، من ز میان کمر برم
آن که ز زخم تیر او، کوه شکاف میکند / پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم / اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم
این غزلم جواب آن، باده که داشت پیش من / گفت بخور، نمی خوری، پیش کس دگر برم
مولانا
حس غریبی دارم... یه جور دلتنگی که باز با پاییز شروع شده... یه جور احساس تنهایی... این روزا فقط دلم میخواد یه خلوت پیدا کنم و فکر کنم... به خودم... به تمام زندگیم... به تمام آدمای زندگیم...
دلم میخواد شعر بخونم... و این شعر چه حال و هوای خوبی داره واسه این روزا...
از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی چونقشه ای برآب شد
چه سینه سوز آهها که خفته بر لبان من
هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه ام شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در نشست و عمر شد به سر
نیامدی به خود دگر که دوره شباب شد
